حوصله هیچی ندارم
مخصوصاْ وبلاگ نویسی
و
زندگی برایم مثل یک قطار بود
که در ایستگاه های مختلفی توقف داشت
اما همچنان به حرکت خود ادامه داد
و
من دست و پایم بسته به صندلی
نظاره گر بودم
انسان ، بی خبر از خوش ، در شگفت از بودن از خدا
در کابینهای قطار به دنبال نیمه گم شده خویش می گردد
شتابان
غافل از اینکه نیمه گم شده اش چند ایستگاه دیگر به دنیا می آید
---------------------------------------------------------------------
وقتی خود را اسیر خیال می کنی
از لبخند دیگران خوشحال می شوی
وقتی به نگاه دیگران مهتاجی
هر بلایی ممکن است سر خودت بیاوری
خود را که از نگاه دیگران می بینی
به اشتباه می افتی
---------------------------------------------------------------------
زندگی بی رحم است
خدا هم دلی ندارد برای کسی بسوزونه
یکی باید بیاد و بگه چرا اینقدر دل تنگم
یکی از پشت بیستون ، باید درک کنه که تیشه فرهاد شکسته
کمبود حادثه در زندگی شهری را جبران کند
---------------------------------------------
باران که می بارد تو می آیی ..
از پشت ابرهای شهر تنهایی
شده روئیای خیس شب تنهاییم
می زارم سر روی پاهات
---------------------------------------------
باران نمیبارد و من تنهای تنهایم
---------------------------------------------
کی گفته دوری و دوستی قشنگه
حالا قسمت شده تو رو ندیدن
می خواهم تنها باشم
تنها بمیرم
توی کویر وقتی ساعت ۲ بعد از ظهر هوا ابری بشه جون میده از خونه بری بیرون و تمام خاطرات خوش زندگیت رو مرور کنی!
یاد روزهایی که از این عمر گذشت به خیر !
دارم تحقیقات خودم رو انجام میدم تا بهترین سایت ممکن رو برای خودم راه اندازی کنم!
همینطور برای خرید لب تاب هم تحقیق کردم! و دارم پولام رو جمع می کنم! الان شدن ۶۳۲ هزار تومن ، و باید برسونمش به ۱.۱۵۰ هزار تومن یه لب تاب دل ۱۵۲۰ رو در نظر گرفتم!
قرار شده با بچه ها بریم باشگاه!
بزودی !
چشمام رو می بندم
سعی میکنم با انگشتای اشاره ام فال بگیرم!
به هم نمی رسند!
جدّی نگیرید
یا ضامن آهو ها سلام ، من آن کلاغ ِ سیاه به دام افتاده ام ، که
دو لحظه پیش تر آقا بدون هیچ درنگ به یاد روزهای کبوتری افتادم
چقدر دسته به دسته کبوتر چاهی شدیم و رنگ سیاه عزا پوشیدیم
چقدر حلقه به حلقه به دور پرچم عشق ، کبوترانه پریدیم و پر پرانه زدیم
هوا دوباره کم کم داره سرد میشه
مورچه ها
کمتر بیرون میان
خاک ایران جواهر ناب است
دلم از دوریش پر از تاب است
نقشهء شوم دشمنان وطن
هر چه باشد همیشه بر آب است
نگاه میکنم به اطراف
فقط نور نمی بینم /
ادیسون و پیناکیو دارند روی مغذم الاغ سواری میکنند
بی هوده ام /
مثل یک زمین چمن که افتاده توی چشم یک بُز
یا یک مگس که افتاده وسط استکان چای
سلام ! ببخشید! می تونید چند لحظه به من کمک کنید؟
برو اقا برو خدا روزیت رو جای دیگه بهت بده . ... برو ....
ببخشید سلام شما می تونید به من ...
برو ... برو آقا من وقت ندارم
""قیافه ام از دور دارد داد میزند که دارایی در پی سارای گم شده ام هستم
همه خطوط تلفن اشغال
همه اتوبوس ها پُر
همه ء دلها سیاه
آنچه نمی بینم نور است
بعد از آن روز ، روز آهو ها
همه آهو شدند ، خوش روها
بجز از صاحبان صورت خوش
همه بدها ، کلاغها ، قو ها
و یتیمانِ خسته دل زان پس
گرم از آغوشِ عشق آهو ها
چقدر مهربان بود مردی که
چشمهایش شبیه آهو ها
وقتی مرده ها را که توی قبر میزارن ...
یکی میره پایین قبر و دستش رو میرسونه به شونه مرده و مرده را در قبر تکون تکون می ده و شخص دیگری هم متنی عربی را می خونه که اگه غلط ننویسم بهش میگن تلقین. خیلی جالب بود برام چون برای بار اولی بود که من این ماجرا را دیده بودم.
و اما ماجرای چند روز پیش و قسال خونه را که باید ازش بگزریم چون نمی خواهم دوباره از سایه خودم بترسم.
چهار سال پیش هم یه شب تو خوابگاه دانشجویی یه خواب خیلی ترسناک دیده بودم. که تا یک هفته زبونم بند اومده بود.
خواب دیدم چند نفر تعدادی استخون رو از تو قبرستون سر کوچه مون از توی یه قبر در اوردن و اورده بودند و چیده بودندشون روی یک پارچه سفید رنگ داخل مسجد.
و همه شون داستند به این استخونها اسرار میکردند که پاشو نماز بخون ... پاشو پاشو ... من خودم رو توی خواب نمی دیدم مثل اینکه من روح اون استخونها باشم.
بعد یه دفعه همه مردم فرار کردند و من موندم و اون استخونها بعد هم یه دفعه یه صدای انفجار اومد و من تو انفجار نابود شدم ... دیگه چیزی یادم نیست.
بعد از دیدن این خواب من یه دبد مذهبی دیگه ای پیدا کرده بودم که سطحی فکر کنیم خیلی خوب شده بودم!
اما الان می گم در واقع اینطور نبوده!
یه هفته بعد خوابم رو به یکی از بچه های اتاقمون با ترس تعریف کردم . جابر گفت اون روز مسئول خوابگاه اومده دم اتاق و با صدای بلند صدا زده پاشو نماز صبحه پاشو . .. پا شو نماز بخون پاشو پاشو ...و بعد هم رفته بیرون و در اتاقمون رو محکم به هم زده!
جابر بعضی روزها صبح چند دقیقه قبل از اذان بیدار می شد و درس می خوند!
خلاصه بعد از اینکه جابر حقیقت ماجرا را برام تعریف کرد باز هم دیدگاه مذهبی تازه تری پیدا کردم .
از اون روزها خیلی میگزره و الان هیچ کدوم از اون دیدگاه ها برام باقی نمونده!
تا بحال غسال خونه رفتید؟
به بدن خیس یه مرده دست زدید .... ؟
هیچ وقت فراموش نمی کنم
صدای التماس روحت را که در غسال خونه می پیچید
و آینده همه ما ...
بوم نقاشی
بوی رنگ روغن
آدمهای رنگی
این پست را فقط کسانی حق دارن بخونن که شماره موبایل منو دارن "7 رقم آخر ...
دیوارهای ذهنم!
به بن بست رسیده اند!
خنکای نسیم سحر
آتش جهنم را
بر سحر خیزان سرد خواهد کرد!
شب تا به سحر همیشه بیدارم من
از دوری دوست سخت بیمارم من
حالا که زدی تو نیم شب تک زنگی
یعنی که تو هم شبیه من دلتنگی
خدایا
دستهایت را از هم دور ...
آغوشت را باز
نگاهت را چه عاشقانه به من دوخته ای!
من عاشقت شده ام!
واین از صفات خالق است ...
چرخش زمین را
و سر مستی مرا
بیهوده نیافریده ای
می خواستی ...
رقص مرا نظاره کنی!
واین از صفات خالق است ...
خدایا
آنار را ،سیب را ، عشق را
چه عاشقانه افریده ای
تو حتی...
سنجابکها را دوست داری!
واین از صفات خالق است ...
دوباره ساعتم اقا رسیده وقت طلوع...
نیامدی ، نرسیده هنوز وقت طلوع؟
اگر
از عشق فرار کنم!
به عشق پناه می برم!
اگر
تنها باشم
به تنها فکر میکنم
با این شرط هایِ چون و چند!
فکر میکنم پناه می برم!
*براستی چندمین طلوعی است که بی یار سر بر می آوریم؟
خورشید که خاموش است زمین را به کدام نور روشن می کند؟
آیا خورشید هم به جهل جهان خنده می کند؟
*من هستم
زمین هست
خدا هست
و دوست ...
مثل روزهای اول زمین !
مثل آدم و هوا!
*تا بحال به پاسخ سوال من فکر کرده اید؟
چرخش منظمی که این زمین به دور خویش دارد از فراق کیست؟
عشق چیست؟ عشق کیست؟
ابلیس برای دلم غصه میخورد
یعنی: بیچاره خانه خراب شده ،
***
بانگی به گوش من ...
یا حیّ ُ و یا ولی...
تکرار میکم:
حق است با علی
***
اینروزها
وصلهء نا جور حق ، منم
***
صبح گاه است
خورشید دارد سر در می آورد
اذان تازه تمام شده
اما !
کی؟
کدام ایستگاه
مسافر من از راه میرسد؟
آنروز هم
صدای بال کبوتران
هم خوانی شگفتی با بانگ نقاره ها داشت
قطار بدون بازگشت
از پشت کو می آید و به پشت کوه می رود
از شرق به غرب
من عاشق صداقت دریا نورد هام
و امیدشان به عشق ، به دوست ، اعتمادی است
که به تکه چوب و باد دارند
و به دریا می روند
درد و دل دیگه قدیمی شده بین من و تو
چی بگم خدا ازین مونده میون من و تو
ساختار دنیای مادی
نیروی جازبه بین ملکولی
بوی سیب از پشت تلفن
بقاء نسل انسان در اثر عشق
کمبود واژه در زبان مادری
غیبت راهنما
مقطع راهنمایی
راهروهای تنگ
--------------------------
همزمانی دو حادثه
هم سقوط یک قطار
هم سقوط یک جهان
پشت در کسی نشسته است
درب همچنان که بسته بود ، بسته است
درب هم از این سکوت خسته است!
فصل درو که رسد
ایمان می آوریم
به پایان فصل کشت!
***
کنون
ایمان می آورم
به تمام مقدسات
به سر نوشت
به لایمکن الفرار...
بض و پشیمانی ، نفرت ، حقارت
من
مردمان
بی امان
زبانم را بریده اند
گفته بودم
دوستت دارم
کنون
اشکهایم
بی واسته می گویند:
"دوستت دارم"
مرزهای دور دست را
آنسوی وطنم را
دوست دارم
به زبان قاصدکها
و نفرین پرستو ها
ایمان میاورم
دوستانم را
تنها نخواهم گزاشت
قلب ، روح و عشق را
"تبعید می کنم"
خوشبخت می شوم!
**
این شبها بیشتر به قانون جاذبه فکر می کنم
به چشم های تو.
**
فاصله ها
کم نمی شود
اگر
ندویم.
**
تو
به اندازه وسعت قلبم
بزرگی
نه به اندازهء وسعت فکرم .
**